الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

253

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

نديده‌ام . ابن ابى العوجاء گفت كه : ناچار بايد كه آنچه در شأن او گفتى ، از او امتحان كنيم تا معلوم شود . راوى مىگويد كه : ابن مقفّع گفت كه : اين را به فعل مياور ؛ زيرا كه من مىترسم كه آنچه را كه در دست دارى ، بر تو فاسد كرده‌اند و طريقه‌اى كه دارى به دليل و برهان باطل سازند . ابن ابى العوجاء گفت كه : اعتقاد تو اين نيست ، و ليكن مىترسى كه اعتقاد تو در خصوص مدح آن حضرت و فرود آوردن تو او را در محلى كه وصف كردى در نزد من ، سست و ضعيف گردد . ابن مقفّع گفت كه : چون در مادّهء من اين توهم نمودى ، و در باب من اين دروغ را گمان كردى ، برخيز و به خدمتش برو و آنچه مىتوانى خود را از لغزش محافظت كن و دقيقه‌اى غافل مشو و عنان خويش را به سوى مدارايى و سهل‌انگارى ميل مده ، بلكه آن را محكم نگاه دار كه به محض اندك سهل‌انگارى ، تو را به بندى مبتلا مىكند كه از آن خلاصى نداشته باشى ، و با او آنچه به تو نفع مىبخشد و تو را ضرر مىرساند ، از بحث و جواب ، نهايت جد و جهد را به عمل آور و هر چه مىتوانى بحث و گفت‌وگو بكن ؛ چنانچه در بيع و شرا مماكست « 1 » و مبصّرى « 2 » مىنمايند و قيمت مبيع را كم و زياد مىكنند . راوى مىگويد كه : ابن ابى العوجاء بر خواست و من و ابن مقفّع مانديم و در آنجا با هم نسشتيم . چون ابن ابى العوجاء به سوى ما باز گشت ، گفت : واى بر تو اى پسر مقفّع ، اين شيخ انسان و آدمى زاده نيست ؛ چه آنچه در اوست ، معهود آدمى نمىباشد ، و اين كمال ، نه در خور بشر است . اگر در دنيا روحانى باشد ، كه چون او خواهد ظاهر گردد ، صاحب جسم و جسد شود ، و چون خواهد كه از نظرها پنهان گردد ، روح صرف شود ، كه از علايق بدنيه فارغ باشد ، منحصر است در همين شخص . ابن مقفّع به او گفت كه : چه وضع اتفاق افتاد كه چنين مىگويى ؟ گفت : با وى نشستم ، چون در نزد او كسى غير از من باقى نماند ، مرا ابتدا فرمود . و فرمود كه : « اگر امر به وضعى باشد كه اين گروه - يعنى اهل طواف كه مسلمانند - / مىگويند - / و حال آن‌كه چنان است كه ايشان مىگويند - ايشان سالم‌اند و شما هلاك شده‌ايد . و اگر امر به وضعى باشد كه شما مىگوييد - و حال آن‌كه چنان نيست كه شما مىگوييد - پس شما و ايشان باهم برابريد » .

--> ( 1 ) . چانه زدن . ( 2 ) . تلاش براى كشف حقيقت قيمت جنس .